کد خبر: ۲۴۶۴۰
تاریخ انتشار: ۰۷ دی ۱۳۹۵ - ۱۳:۳۷
اسماعیل عباسی
 تدبیرنو، اسماعیل عباسی: کرم و قربان روزگار خوبی را سپری نمیکنند. هر دو برادر هستند و هر دو همکار. هر دو دور از خانواده و هر دو درآمد کمی دارند. درآمد که چه عرض کنم تقریبا کمترین حقوق در پایتخت اقتصادی ایران.

قربان دو زن و هشت فرزند دارد و کرم دو فرزند. دیشب را بصورت اتفاقی با این دو برادر آشنا شدم و مرا به اتاقشان دعوت کردند و شب یلدا را با آنها سپری کردم. به قربان گفتم از کدام طایفه و از تیره هستی آهی کشید و گفت تیره و طایفه من چه دردی از تو دوا میکند میخواهی چکار؟؟؟؟ اینجا توی عسلویه چه فرقی میکند من کجایی هستم و چه هویتی دارم. من چند ماه یکبار حقوقم را میدهند و بچه هایم را دو ماه است که ندیده ام قشقایی دیگر از فکرم و سرم بیرون رفته.



قربان و کرم کارگران پیمانکار آسفالت سازی هستند که بیمه هم نیستند. این دو نگران بیمه نیستند، نگران امنیت شغلشان هستند که گویا دو سه تا تبریزی آمده و پیمانکار قرار است این دو را اخراج کند. فریادش به گوش خودش هم نمیرسد که بخواد به گوش کسی برسه. تبریزی ها انگار از این دو برادر زرنگترند و زود کار این دو را به خطر انداخته اند. قربان میگفت امشب شب یلداست ولی برای از ما بهترهاست. ما شب عزاداری و عیدمان یکی است. شنبه و جمعه ام هم یکی است. کرم هیچ سخن نمیگفت و کمی دورتر آن سوی اتاق به ساک لباسی خود تکیه داده بود و فقط هر از گاهی دستی به موهایش میکشید و به سقف اتاق محقری که نه تلوزیونی و نه یخچالی و هیچ چیز نداشت نگاهی میکرد. تنها موکت و چندتا پتو و چند بطری خالی آب معدنی آنجا من دیدم. هیچ بساط پذیرایی وجود نداشت.

قربان میگفت از حضرت عباس خواستم کمکم کنه تا شر این دو کارگر جدید از سر ما کم بشه تا ما رو اخراج نکنند. قربان عجیب رادیو گوش میگرفت و اخبار جهان را مرتب پیگیر بود. شب یلدا ما نه اناری داشتیم و نه بهم تبریک گفتیم.

در راه برگشت به شرکت بغض گلویم داشت پاره میشد کمی دستانم لرزید و نمیتوانستم خودم را جای آنها تصور کنم. کمکی هم از دستم بر نمی آمد. صحبتهای قربان آزار دهنده بود ولی سکوت کرم را نتوانستم تحمل کنم.
نام:
ایمیل:
* نظر: